مير تقي الدين كاشاني
263
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
به ظاهر خندهاى بر روى مردم مىكنم امّا * گل فصل خزانم ، خاطر خرّم نمىدانم * * * در سراغت بس كه از گلزار سر بر كردهام * از سموم آه ، بلبل را سمندر كردهام * * * نثار نامهات ز آنرو نكردم نقد جان و دل * كه در روز وصالت با دل و جان كارها دارم به بستان جهان از مژدهء سرسبزى نخلت * ز بس باليدهام صد شكوه از تنگّى جا دارم * * * مىكنم هرگه ز تنهايى خيالت را هوس * پارهاى از پارههاى دل بر آتش مىنهم * * * ديرىست كه در بزم نگون است اياغم * عمرىست كه سيلىخور باد است چراغم آبستن صد گريه بود ديدهء اشكم * آمادهء صد داغ بود سينهء داغم در كوى پرآشوب بتان خانه گرفتم * تا پاى بلا رنجه نگردد به سراغم * * * به روز هجر جانان ز آن سبب بىخويشتن باشم * كه ميرم از حسد گر با خيالش در سخن باشم شود خاكسترم اكسير نقد چهرهء اخگر * چو در آتشگه عشق تو گرم سوختن باشم ز بس در عشقبازى كردهام عادت به رسوايى * همان دستم گريبان مىدرد گر در كفن باشم * * * به چشم خود غبار كوى او را توتيا كردم * ز رشك اين عمل خون در دل باد صبا كردم به ملك دل مدامم انقلابى بود از عشقت * شدم آسوده دل تا اعتمادى بر بلا كردم دلم از شوق بر گرد سر هر ذرّه مىگردد * به خورشيد جمالت تا نگه را آشنا كردم * * *